فدای مهربونیات اگه دلم به خاطرت شکسته، برو فدای خنده هات، گریه اگه راه چشامو بسته،
رفتی منو با غصه ها تو بی کسی تنها گذاشتی اما اینجا یکی عاشقونه تا جون داره پای چشات نشسته،
مثل پرنده ها یه روز عاشق پر زدن شدی،تو پر زدی به اسمون من موندموبال و پر شکسته،حالا تو تنگی
قفس بغض بزرگی تو گلوم نشسته،فدای گرمی صدات اگه صدام به عشق تو گرفته، من از اولین نگاه تو شکفتم اومدم بهت دوست دارم رو گفتم،اما تو، غرورتو بهونه کردی به منو قلب من اعتنا نکردی،من میخواستم تو نخواستی...من می خواستم تو نگاه تو بمیرم هر جا رفتم تو و چشماتو ببینم،من می خواستم که غزل خون تو باشم تو بشی لیلی و من مجنون تو باشم،من می خواستم تو نخواستی...من که از تو نمی خوام جنون بگیری من که از تو نمی خوام برام بمیری من که از تو نمی خوام تا دنیا دنیاست بیای و فقط تو چشم من بشینی من که از تو نمی خوام ستاره هارو بری واز اسمون برام بچینی ،من می خواستم همدم بی کسی هام شی، بیای و ارامش دلواپسی هام شی ، من می خواستم تو نخواستی...تو ازم نخواه که چشماتو نبینم کنار عکسای تو دیگه نشینم با تو حتی تو قفس میشه بمیرم تو ازم نخواه که بی تو پر بگیرم ،حتی هیچ وقت اگه لایقت نباشم تو ازم نخواه که عاشقت نباشم من می خواستم همدم بی کسی هام شی، بیای و ارامش دلواپسی هام شی، من می خواستم تو نخواستی...

نوشته شده توسط رسول در شنبه 2 آبان1388 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت

نوشته شده توسط رسول در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک ، که بریزم
به همین سادگی کم شد ، عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم ، خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون ، تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش ، تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم، اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم، پای غمهات نمیموندم
واست این همه ترانه، از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم، واسه این بود که می دیدم
داری اب میشی میمیری، اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم، تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم، نفسامی که هنوزم
تو رو محض خیره هامون، که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی، روحم از تنم جدا شد
تو یه تنها نمیمونی، منه تنها رو دعا کن
خاتراتمو نگه دار، اما دستامو رها کن
دست تو اول عشق، بسپارش به اخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار، واسه چشمات گریه میکرد
گریه میکرد

نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
بیاد علی عزیزم کسی که الان 5 ساله منو تنها گذاشته رفته...
امروز پنجمین سالگرد وفاتش بود...
وقتی نیستی تک وتنهام توی این شبای تاریک
به یاد گذشته هامون توی این سکوت غمناک
وقتی نیستی آسمون چشمام ابریه میخواد بباره
بغض من میشکنه بی تو ،دل ازت گلایه داره
وقتی نیستی غصه هام قد یه کوهه
لحظه هام بدونه چشمات خالی از نور و غروره
وقتی نیستی نمی تونم یه لحظه آروم بمونم
هر لحظه جلو چشامی نمیشه بی تو بمونم
وقتی نیستی دستای من سرده بی حضور دستات
این تن خسته ی سردم گرمیه نگاتو می خواد
وقتی نیستی روزامم مثل شبام سیاه و تاره
غصه ی نبودن تو منو از پا در میاره
وقتی نیستی دیگه تاب موندنم نیست
نفسی برام نمونده نای جون گرفتنم نیست
وقتی نیستی سهم من از تو و عشقت
پر زدن تو آسمونه بعد مردنم هنوزم یادت تو دلم میمونه...
یادت تو دلم میمونه....

نوشته شده توسط رسول در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت
![]()
یک سال گذشت![]()
![]()
چرا رفتی ؟
به این سقفهای کوتاه دل بسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند.به دلهای معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست . از ان خیابان نمیتوان به تو رسید و از هر درختی نمیتوان وقت امدن پرنده ها را سئوال کرد.من خوب میدانم که هیچ تقویمی نمیتواند بگوید چه وقت بر میگردی؟چگونه بی تو از عشق بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟
بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوضهایی که دریا را به ماهی ها می اموزند ؟این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمیرسد و حرفهای من هر غروب نا تمام میماند .
چرا رفتی؟
هنوز میتوانستیم چراغ علاقه را روشن نگه داریم و خنده ای بسیاری را تجربه کنیم .هنوز امیدهای فراوانی در راه بود .
چرا رفتی؟
هنوز تمامم قصه هایمان را برای هم نگفته بودیم باید عصرها در پیاده روهای زندگی قدم میزدیم و از شاخه های تخیل میوه ارزو میچیدیم هنوز میتوانستیم روبروی هم بر سفره مهربانی بنشینیم.
چگونه اشکهای مرا از یاد بردی؟ به اتاق افسرده که سراغ تو را میگیرند چه بگویم و هر وقت دلم میگرد با که حرف بزنم؟
چرا رفتی؟
چرا پلهای دوستی را شکستی؟ بی تو بشقابهای اندوه را چگونه بشویم و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم ؟
همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرندهای زیبا بال میگیرد و دور میشود فکر میکردی میتوانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی و هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی که میبنی دیگر نیست
مسافرم
یادت هست همیشه میگفتی از من خداحافظی نکن بگو: فعلا. اما عزیزم من همیشه میگفتم خدا نگهدار چون از خدا بزرگتر کسی را ندیدم تا تو رو به او بسپارم الان هم برایم یقین شده که تو برای همیشه رفتی .پس با اشکهایم بدرقه ات میکنم و میگویم خدا نگهدارت. 
نوشته شده توسط رسول در جمعه 19 تیر1388 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت
آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.
روزهايي كه بوي اميد ميداد.
لحظههايي كه مرا تا اوج خوشبختي ميرساند.
آنجا كه به ابرها دست ميكشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي ميكردم
وثانيههايي كه درياي نيلوفر قلبم قد ميكشيد و ميپيچيد و به بغض ابرها ميرسيد.
اما...
حالا من ماندهام و دلتنگي. من ماندهام و دنيايي حرف نگفته
حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،
انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.
انگار از ذهن زمان پاك شدهام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.
كاش ميتوانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.
كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهربانيها جاني تازه بيابم.
اما زندگي عوض نميشود.
روي لحظه ها پا ميگذارد و ميگذرد.

نوشته شده توسط رسول در جمعه 29 خرداد1388 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
خودت میدونی میدونم دلیل رفتنت چی بود
اما میتونستی نری چرا میگی قسمت نبود
اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا چرا مارو بهم رسوندی
اگه میدونستی یه روزی میری
جرا روزارو تا اینجا کشوندی
چی بودم چی شدم به خاطر تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت مییاد گریه ام میگیره
نمیدونی که با دلم چه کردی
اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم
ولی من در عوض هر چی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم
اگر چه میدونم دوستم نداری
به هر در میزنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه
بذار اسمت اقلا روم بمونه
دم اخر بذار دست توی دستام
بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کنو حرفامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده
اگه تصمیم رفتن رو گرفتی
ببخش اگه پشیمونت نکردم
اره من واسه تو کم بودم
اما با احساسات تو بازی نکردم

نوشته شده توسط رسول در شنبه 9 خرداد1388 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت
گفتي كه از يادم تو ميري؟ نه عزيزم مگه ميشه؟
بجا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه
فاصله بين منو تو تا كجا دنباله داره؟
قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
روز موعود مطمئن باش كه زيادم دور نيست
من كنار تو تو مال من تا هميشه
نمي دونم كه چرا و با كي هستي........؟
نمي خوامم كه بدونم........
با تو من خونه اي ساختم توي قلبم تا هميشه
مگه تو نخواستي بال من و تو بمونه پا برجا
من كه ماندم ولي از تو خبري پيدا نمي شه
يك روزي يك وقت يجايي چشمم ميوفته تو چشمات
اما اين همون خياله كه به من هست تا هميشه
نمي خوام كه نا اميدي بشينه تو قلب خستم
چي ديدي خدارو شايد بشي مال من هميشه.
![]()
![]()
اخه مگه من جکار کردم خدایااا![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت
من هر چی میکشم همه از یک نگاه توست
ای کاش کور می شدم ان لحظه نخست
گفتند اشک پاک میکند خاطره را
اتش گرفت در من و عشق تو را نشست
از بس که پشت نرده شب گریه کرده ام
احساس می کنم صدایم صدای توست
اخر چگونه می شود اندوه خویش را
گنجاند در کسالت این وازه های سست
دیگر برای زخم دلم کار ساز نیست
گویا فقط امده بودی تا غم هجرانت را بر قلبم مهر کنی و سپس ستاره وار
به هنگام سحر ترکم کنی.
چه رویای زیبایی بودو چه زود گذشت با تو بودن
بدان که نام پاکت را در لحظه لحظه زندگیم فریاد می زنم...

نوشته شده توسط رسول در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
سلام
امروز از اینجا میروم.بی دستهای تو.با بغض کهنه ای که همیشه در گلویم هست.
امروز از اینجا میروم سوی دیار خود.بی دستهای تو.
به دلم میگویم قولت را فراموش کند.غصه مرا نخور که من بیش از خود نگران دلت هستم.
شاید شیشه بلوری خوشبختییمان شکسته باشد.فدای سرت غصه نخور.
می خواستم بیایم و شادی را مهمان دلت کنم.فدای سرت.
امده بودم همراه زندگیت شوم.امده بودم تمام زندگیم شوی.زندگیم را از دست دادم و میروم.
فدای سرت تو بخند بغض نکن خوب من. من تاب دیدن اشکهایت را ندارم.
خوب من بخند من میروم بی دستهای تو:
چشم به راه جاده که تو بیایی و برای دستانم هدیه ماندن بیاوری.
من خوش باورانه می نگرم روزهای واپسین را.من خوش باورانه اینده زیبا میبینم و بعد به چشمهای
خوش باورم می خندم::
دلم نمی خواهد ان قدر دور باشی که حتی خوابت را نبینم:
دلم می خواهد هرجا که هستی صدای فریادهای مکرر دلم را بشنوی که می گوید
... دوستت دارم...

نوشته شده توسط رسول در جمعه 25 بهمن1387 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
تنها نرو این راه رفتن نیست دنیای تو چیزی به جز من نیست
تو از خودت چیزی نمیدونی تنها نرو تنها نمیتونی
میری که با فکر تو تنها شم میری که همدرد خودم باشم
تو آخر راه نمیدونی تنها نرو تنها نمیتونی
من حال این روزاتو میدونم چیزی نگو چشماتو میخونم
این جاده تا وقتی نفس داره چشماشو از تو بر نمیداره
من از هوای جاده دلگیرم از فکرشم دلشوره میگیرم
این آینه فکر شکستن نیست باور نکن این صورت من نیست
دستامو با احساس تو بستم من بی نهایت با تو همدستم
تا جاده میره سمت بیراه

نوشته شده توسط رسول در سه شنبه 17 دی1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
هيشكي نمي تونه بفهمه كه دلم از چي گرفته
هيشكي نمي تونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيشكي نمي مونه تا با من توي راهم همسفر شه
اخه مي ترسه كه با من با دل من دربه در شه
هيشكي نمي دونه كه چشام چرا هميشه خيسه خيسه
چرا هيشكي حتي يه نامه واسه من ديگه نمي نويسه
هيشكي نمي دونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته
هيشكي نمي دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته
اخه تو كلبه سوت و كورو تاريك قلبم خورشيد كه جا نميشه
مي دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه

نوشته شده توسط رسول در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
من فقط اين دنيا رو در کنار تو بودن مي خواهم
چون اين دنيا وقتي که تو در کنارم هستي
زيبا و رنگارنگه اين قلب بي قرار من وقتي
صداي پاي تو رو حتي از راه دور مي شنوه
به تپيدن مي افته و حتي يک لحظه هم
آرام و قرار نداره بيا و من رو صدا کن تا
با هم مثل گذشته ها
نغمه هاي عاشقانه
را سر بدهيم.
اينو بدون وقتي تو نيستي از شب تا صبح
مثل ديوانه ها در کنار درخت حياطمون
مي شينم و اشک مي ريزم
اگه اينو باور نداري تمام برگهاي درخت حياط
شاهد ريختن اشکهاي منه

نوشته شده توسط رسول در جمعه 4 مرداد1387 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد

مي دوني ......اگه.....
اگه اجازه داشتم يه رويا داشته باشم دوست داشتم رويام كنار تو بودن بود.
اگه مي گفتن اجازه داري تو عمرت فقط يه آرزو داشته باشي آرزوم داشتن دستات توي دستام بود.
اگه بهم مي گفتن كه فقط مي توني يه جمله حرف بزني مي دونم حتمي اون جمله رو وقتي مي گفتم كه تو چشاي مشکی تو زل زده بودم مي گفتم دوست دارم.
اگه بهم مي گفتن مي توني فقط يه ثانيه زيبايي رو ببيني اون يه ثانيه فقط به صورت تو نگاه مي كردم .
اگه مي گفتن اين آسمونوبا پرنده هاش واسه تو........!!!....... حتمي همه اونارو واسه تولدت بهت هديه مي دادم
اگه مي گفتن مي توني يه كاري كني كه هميشه شاد باشي مي گفتم كاري كنن كه هيچ موقع ابراي سياه تو چشات نشينن كه يه وقت چشاي ناز تو تر بشه و گونه هات خيس و مي گفتم يه لبخند به قشنگي لبخندي كه موقع شاديت مي زني رو لبات به جاش بزارن ....آخه عزيزكم تو كه بهتر مي دوني شادي من تو لبخند نازنين توء
اگه آسمونو با ستاره هاي نازش مي دان هيچ موقع نمي گرفتم آخه چشاي تو با ستاره هاش ,واسم بسه
اگه مي گفتن مي توني يه چيز كم ارزشو بدي و جاش يه چيز بي نهايت ارزشمندو بگيري ا ون موقع مي گفتم جون منو بگيرن و به تو يه عمر بي نهايت طولاني بدن
دوست دارم
نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت

اتل متل جدایی/عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون یه دل داره پر از خون
عشقم رفته هندستون خونم شده قبرستون
یک عشق دیگه بردار یک دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی تا اخر زندگی
اچینو واچین تموم شد عمر منم حروم شد
![]()
امروز همه چیز تموم شد سوگولی منم رفت....... ![]()
![]()
نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اسم من چيست؟ خدايا چه کنم ياد م نيست
امشب آماد ه شدم تا چه کنم ياد م نيست
من که همسايه نزديک شقايق بود م
پا شدم آمد م اينجا چه کنم ياد م نيست
من چرا از تو بريد م وچرا برگشتم
وبنا شد که دلم را چه کنم يا د م نيست
من نشاني دل دربدرم را بانو
از تو پرسيد ه ام اما چه کنم ياد م نيست
اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم
اسم او چيست؟خدايا چه کنم ياد م نيست
سلام من رسول هستم 25سالمه این وبلاگو 1/1/87
راه انداختم واسه تولد دوست عزیم (سوگولی)
امیدوارم بتونیم هر روز وبلاگو خوشکلترش کنیم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
JavaScript Codes